بایگانی‌های تگ: سعدی

ارزش انسان، نفی ریا، و اصل خاموشی

عده‌ای بصورت آگاهانه تظاهرات مذهبیشان با باطنشان در تضاد است. علت این تظاهرات، امتیازاتی است که می‌خواهند در جامعهٔ دینی کسب کنند. با استناد بقرآن:«يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ مَا لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ» (سورهٔ فتح، آیهٔ ۱۱)«با زبان‌هایشان چیزی می‌گویند که در دل‌هایشان نیست»این عمل ریاکارانه را بجهت اغراض دنیوی پوچ انجام می‌دهند؛ تا برای خود جایگاهی دنیوی […]

غنیمت شمردن عمر (۱)

کنون کوش کآب از کمر در گذشتنه وقتی که سیلابت از سر گذشت کنونت که چشم است اشکی ببارزبان در دهان است عذری بیار نه پیوسته باشد روان در بدننه همواره گردد زبان در دهن کنون بایدت عذر تقصیر گفتنه چون نفس ناطق ز گفتن بخفت ز دانندگان بشنو امروز قولکه فردا نکیرت بپرسد به […]

مستی از عشق نکو باشد

من چرا دل به تو دادم که دلم می‌شکنییا چه کردم که نگه باز به من می‌نکنی دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راستتا ندانند حریفان که تو منظور منی دیگران چون بروند از نظر از دل بروندتو چنان در دل من رفته که جان در بدنی تو همایی و […]

علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد

ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارابه وصل خود دوایی کن دل دیوانهٔ ما را علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسدمگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکیناننبایستی نمود اول به ما آن روی زیبا را چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از […]

عشق ز پروانه بیاموز

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموزکان سوخته را جان شد و آواز نیامد این مدعیان در طلبش بی‌خبرانندکانرا که خبر شد خبری باز نیامد (سعدی)

داستان پسربچه و روزه‌داری

شنیدم که نابالغی روزه داشتبه صد محنت آورد روزی به چاشت به کتابش آن روز سائق نبردبزرگ آمدش طاعت از طفل خرد پدر دیده بوسید و مادر سرشفشاندند بادام و زر بر سرش چو بر وی گذر کرد یک نیمه روزفتاد اندر او ز آتش معده سوز به دل گفت اگر لقمه چندی خورمچه داند […]

در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفاییعهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادمباید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانهما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی آن نه خالست و زنخدان […]