قلبم با من سخن می‌گوید

قَلْبِي يُحَدِّثُنِي بِأَنَّكَ مُتْلِفِي،
رُوحِي فِدَاكَ، عَرَفْتَ أَمْ لَمْ تَعْرِفِ

قلبم به من می‌گوید که تو قاتل من هستی؛ جانم فدایت باد، چه بدانی و چه ندانی (اهمیتی ندارد).

لَمْ أَقْضِ حَقَّ هَوَاكَ إِنْ كُنْتُ الَّذِي
لَمْ أَقْضِ فِيهِ أَسيً، وَ مِثْلِيَ مَنْ يَفِي

اگر از اندوه عشق تو نمیرم حق آن را بجای نیاورده‌ام و هر کس چون من عاشق باشد، (در عشق) وفاداری می‌کند.

مَا لِي سِوَي رُوحِي، وَ باذِلُ نَفْسِهِ،
فِي حُبِّ مَنْ يَهْوَاهُ، لَيْسَ بِمُسْرِفِ

دارایی من تنها جان من است و کسی که در عشق محبوبش جان بدهد زیاده‌روی نکرده است.

وَ اسْأَلْ نُجُومَ اللَّيْلِ: هَلْ زَارَ الْكَرَي
جَفْنِي، وَ كَيْفَ يَزُورُ مَنْ لَمْ يَعْرِفِ؟

از ستارگان شب بپرس که آیا خواب به چشمان من رسیده است و چگونه ممکن است آن (خواب) به سراغ کسی برود که نمی‌شناسدش؟

لا غَرْوَ إِنْ شَحَّتْ بِغُمْضِ جُفُونِهَا
عَيْنِي، وَ سَحَّتْ بِالدُّمُوعِ الذُّرَّفِ

جای شگفتی نیست که اگر چشمم در بسته شدن بخل می‌ورزد، اما در ریختن اشک سخاوتمند است.

وَ لَقَدْ صَرَفْتُ، لِحُبِّهِ، كُلِّي، عَلَي
يَدِ حُسْنِهِ، فَحَمِدْتُ حُسْنَ تَصَرُّفِي‏

من تمام وجودم را بدست جمال او، و در راه عشقش فدا کردم و به سبب این رفتار پسندیده سپاسگزارم.

مَا لِلنَّوَي ذَنْبٌ، وَ مَنْ أَهْوَي مَعِي،
إِنْ غَابَ عَنْ إِنْسَانِ عَيْنِي، فَهْوَ فِي‏

هجران (دوری) گناهی ندارد؛ زیرا محبوب همواره نزد من است و اگر از دیدگانم دور شود در قلبم جای دارد.

(ابن فارض مصری)