با دو عالم آرزو نتوان حریف وصل شد

بسکه امشب بی‌توام سامان اعضا آتش است
گر همه اشکی فشانم تا ثریا آتش است

شوخی آهم به دل سرمایهٔ آرام نیست
سوختن صهباست بزمی را که مینا آتش است

همچو خورشید از فریب اعتبار ما مپرس
چشمهٔ ما را اگر آبی‌ست پیدا آتش است

بی‌تو چون شمعی که افروزند بر لوح مزار
خاک بر سرکرده‌ایم و بر سر ما آتش است

جوهر عِلوی‌ست از هر جز و سفلی موج‌زن
سنگ هم با آن زمین‌گیری سراپا آتش است

شاخ از گلبن جدا، مصروف گلخن می‌شود
زندگی با دوستان عیش است و تنها آتش است

روسیاهی ماند هر جا رفت رنگ اعتبار
در حقیقت حاصل این آبروها آتش است

با دو عالم آرزو نتوان حریف وصل شد
ما به جایی خار و خس بردیم، کانجا آتش است

نیست سامان دماغ هیچکس جز سوختن
ما همه سرگرم سودائیم و سودا آتش است

نشئهٔ صهبا نمی‌ارزد به تشویش خمار
درگذر امروز از آبی که فردا آتش است

گریه گر شد بی‌اثر از نالهٔ ما کن حذر
آب ما خون گشت اما آتش ما آتش است

نیست جز رقص سپند آئینه‌دار وجد خلق
لیک «بیدل» کیست تا فهمد که دنیا آتش است

(بیدل دهلوی)