ابیاتی از صدرالمتألهین (ملاصدرای شیرازی)

می‌ستایم خالقی را کوست هست
این دگرها نیستند و اوست هست

آن خداوندی که قیّوم است و حیّ
آنکه پاکی وقف شد بر ذات وی

هر چه بود و هست اندر دل نمود
هر دو عالم در دلی منزل نمود

نور خورشید از جمالش لمعه‌ای
آب دریا در فراقش دمعه‌ای

گریهٔ باران ز شوق روی اوست
نالهٔ رعد از هوای کوی اوست‏

گر کنی یک ره نظر در شهر جان
نفرت آید مر تو را زین خاکدان‏

گر بیندازی نگاهی سوی دل
کم شوی در کار دنیا مشتغل‏

گر بیابی ذوق معنی یک نفس
تلخ گردد بر مذاقت هر هوس‏

ساقیا می در قدح کن بهر من
وارهان جان را ز قید خویشتن‏

زان میی کز وی بر افروزد روان
می‌توان دیدن بنورش آن جهان‏

آن میی کاندر شعاع او ز دور
از برون و از درون یابد ظهور

ساقیا مستم کن از جام الست
تا به مستی وا نمایم هر چه هست‏

ساقیا مستم کن از جام بلور
تا مبدل گردد این ماتم به سور

ساقیا بر کف نهم جامی کزو
کشف گردد راز گیتی موبه‌مو

گر همی خواهی دلِ آتش‌فشان
دل بدان آتش‌رخِ مهوش رسان‏

جوهر این آتش از اجسام نیست
آتش اجسام خون آشام نیست‏

آتش اجسام ظلمانی بود
آتش عشق آتش جانی بود

آتش عشق آتش دیگر بود
جمله آتش‌ها ازو ابتر بود

گرچه تند و مهلک و سرکش بود
لیک عاشق‌پیشه را زان خوش بود

آتش می قبلهٔ مستان بود
صورت او معنی انسان بود

گر نبودی آتش می در وجود
می‌فسردی روح مردم از خُمود

ساقیا می ده که مجلس شد دراز
با مخالف زین نوا چندین مساز

آنکه گوشش نیست جز سوی بدن
بهر او زین نغمه و دستان مزن‏

ساقیا از می فزون کن معنیم
مستیم ده وا رهان از هستیم‏

ساقیا از یک قدح هوشم ببر
وا رهان جان را ز «سحر مستمر»

وا رهانم از وجود خویشتن
نیست سدی همچو من در راه من‏

نیست جرمی بدتر از جرم وجود
گر کنی توبه از این باید نمود

از وجود خود در اول پاک شو
وانگه ار خواهی سوی افلاک شو

با دل و جانی بصد وابستگی
کی توانی از جهان وارستگی‏؟

تا نسوزی در فراق روی یار
کی بود جای تو در دارالقرار؟

تا نمیری از خود و از کام دل
کی شود از ذکر حق جان مشتعل‏؟

تا نگردد منقلب جان با روان
کی بود ز ابلیس و تلبیسش امان‏؟

تا نیفشاند ز دل گرد بدن
کی درو منزل کند شاه زمن‏؟

هر که او شد آشنا با روی دوست
می‌نبیند یک نظر جز سوی دوست‏

نیست فرقی نزد مرد شه شناس
گر برهنه بیندش یا در لباس‏

کاملان را آرزو نی غیر دوست
ناقصان را حور و غلمان بس نکوست‏

مصلحت را با دل من کار نیست
اندرین ویرانه کس را بار نیست‏

من سلامت دیده‌ام در ترک عقل
عاقلان گر می‌کنند از عقل نقل‏

ساقیا در ده میی کز نور او
نو به نو سازم وضوئی بر وضوء

ساقیا در ده میی چون سلسبیل
شستشو ده روح را زین قال و قیل‏

ساقیا در ده عصائی زین شراب
تا ازین ظلمت‌کده گیرم شتاب‏

مطربا یک ره به پرواز آورم
از نوای دف به آواز آورم‏

کی بود کز نغمه‌های جان‌‏ستان
جان بیفشانیم بر یاد بتان‏؟

کی بود کز صحبت آن ساقیان
رقص‌ها سازیم دست افشان ز جان‏؟

کی بود تا زین سرای پر محن
جان به جانان وصل جوید بی بدن‏؟

کی بود کز باده‌های سلسبیل
جام‌ها نوشیم بر یاد خلیل‏؟

کی بود کاندر قدح‌های بلور
باده‌ها ریزیم صافی‌‏تر ز نور؟

یک قدح خواهم به قدر آسمان
قطره‌ها در وی چو ماه و اختران‏

یک قدح خواهم بسان آفتاب
تا شوم بر زندگانی کامیاب‏

می که نبود جام او چون کوکبی
کی توان بنهاد او را بر لبی‏؟

می که نبود راح او مانند روح
روح را کی باشد از نورش فتوح‏؟

می که نبود جام او چون چشم یار
کی فزاید مستیی در باده‌خوار؟

می که نبود ساقیش روی نکو
کی توان آورد آبی زو برو؟

می که نبود بر لب شیرین لبی
کی بود با چاشنی در مشربی‏؟

گر بشوئی لوح دل از شک و عیب
منعکس گردد در او انوار غیب‏

این سخن‌ها گرچه باشد دلنواز
کی بود سنگین‌دلان را کار ساز؟

ای صبا گر بگذری سوی بتان
یک به یک از ما سلامی می‌رسان‏

گر به میخانه گذر افتد ترا
خدمت ما عرضه می‌کن جابجا

از وطن تا دور گشته بی‌دلی
یکدمش آرام نی در منزلی‏

صدرالمتألهین (ملاصدرای شیرازی)