شرح عشق در زبان حافظ

قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز
ورای حد تقریر است شرح آرزومندی

(حافظ)


یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب
کز هر زبان که می‌شنوم نامکرر است

(حافظ)


بشوی اوراق اگر همدرس مایی
که علم عشق در دفتر نباشد

(حافظ)


سخن عشق نه آن است که آید به زبان
ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت

(حافظ)


ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشق
ما با تو نداریم سخن خیر و سلامت

(حافظ)


یکیست ترکی و تازی در این معامله حافظ
حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی

(حافظ)


من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق
چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست

(حافظ)


هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او، نمرده به فتوای من نماز کنید

(حافظ)