عشق این کار سازد عقل نی

گفتمش خواهم وصالت گفت هی
گفتمش یابم چو خواهم گفت نی

گفتمش برگو محال آمد وصال
گفت آری تا تو خود بینی و وی

گفتمش چون شمع چند این سوز و ساز
گفت سالک اینچنین ره کرد طی

گفتمش با عقل خوشتر یا جنون؟
گفت مجنون گرد و عاشق گرد و حی

گفتمش نالم همه شب تا سحر
گفت از دل گر بنالی همچو نی

گفتمش هشیار گردم یا که مست
گفت مست، اما نه از تأثیر می

گفتم آخر یار بیهمتای خویش
کی در آغوش آورم هیهات کی

گفت الهی ذره گردد آفتاب
لیک عشق این کار سازد عقل نی

(محی‌الدین مهدی الهی قمشه‌ای)