بایگانی‌های تگ: علامه طباطبائی

سرچشمه‌ی خورشید

هوالمحبوب مِهر خوبان دل و دین از همه بی‌پروا بُردرُخ شَطرنج نبُرد آنچه رخ زیبا برد تو مپندار که مجنون سرِ خود مجنون گشتاز سَمَک تا به سِماکَش کشش لیلی برد من به سرچشمه‌ی خورشید نه خود بردم راهذرّه‌ای بودم و مِهر تو مرا بالا برد من خَسی بی سر و پایم که به سیل […]

کیش مِهر

همی گویم و گفته‌ام بارهابوَد کیش من مِهر دلدارها پرستش به مستی‌ست در کیش مِهربرونند زین جرگه هشیارها به شادی و آسایش و خواب و خورندارند کاری دل‌افگارها به جز اشک چشم و به جز داغ دلنباشد به دست گرفتارها کشیدند در کوی دلدادگانمیان دل و کام، دیوارها چه فرهادها مرده در کوه‌ها!چه حلاج‌ها رفته […]

شاه شهیدان

گفت آن شاه شهیدان که بلا شد سویمبا همین قافله‌ام راهِ فنا می‌پویم دست همّت ز سراب دو جهان می‌شویمشور یعقوب‌كُنان، یوسف خود می‌جویم‌ که کمان شد ز غمش قامت چون شمشادم گفت هر چند عطش كَنده بُن و بنیادم‌زیر شمشیرم و در دام بلا افتادم هدف تیرم و چون فاخته پَر بگشادم‌«فاش می‌گویم و […]