بایگانی‌های دسته‌بندی: داستان

داستان پسربچه و روزه‌داری

شنیدم که نابالغی روزه داشتبه صد محنت آورد روزی به چاشت به کتابش آن روز سائق نبردبزرگ آمدش طاعت از طفل خرد پدر دیده بوسید و مادر سرشفشاندند بادام و زر بر سرش چو بر وی گذر کرد یک نیمه روزفتاد اندر او ز آتش معده سوز به دل گفت اگر لقمه چندی خورمچه داند […]

داستان اشتر و موش

اشتری را دید موشی بی‌خردمیل آن کرده که در لانه‌اش برد در دهن بگرفت خود افسار آنهم شتر بودی پی موشک روان تا رسیده در دم سوراخ موشبا زبان حال گفت آن تیز هوش موشکا این خانه نبود در خورمکی توانم اندر این خانه روم کی شتر درخانه‌ات گنجد بگویبهر این خانه دگر کس را […]